سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
free_all
چشم زخم راست است و افسون راست ، و جادوگرى حق است و فال نیک درست و فال بد نه راست ، و بیمارى از یکى به دیگرى نرسد و بوى خوش بیمارى را بهبود دهد ، و عسل درمان بود . و سوارى و نگریستن به سبزه درمان بیمارى . [نهج البلاغه]
 
   1   2      >

دوشنبه 18 اردیبهشت 91 , ساعت 2:17 صبح

بــگذار یـک بــار دیـگر بـگویـم :

مـــــرد ِ هـمـیـشـه مــحبـوب ِ مــــــن

کــه چــقدر "دوســتــت دارم "

و در تــنـگـــاتـنـگ آغـــوش ِ امــن "تــــــــو"

چـــه لـــذتی از "زن" بـــودنم مـــی برم !


پنج شنبه 7 اردیبهشت 91 , ساعت 12:50 عصر
من...تو...او...
ما...شما...ایشان...

ضمایر منفصل منفور
...... " من " بودم و " تو "... تا " او " آمد...
...
...و دیگر " تو "، آن " توئی " نیستی که بودی برایم پیشترها...
" ایشان " ارزانی " شما "...
" ما " را با خاطرات خویش
تنها بگذار
...

پنج شنبه 7 اردیبهشت 91 , ساعت 12:27 عصر

من خوزستان هستم.
بیش از صد سال است که نفت این سرزمین را تامین کرده ام ولی مسجد سلیمانم هنوز برق و گاز ندارد.
کارون و دز و کرخه از من هستند ولی مردمم آب آشامیدنی ندارند.
خرمشهر و آبادانم فقط در هفته دفاع مقدس، عزیز میشوند.
دشتهای زیبای بختیاری ام خیلی وقت است دیگر سبز نمی شوند.
مردم من نمی توانند نفس بکشند، کمکمان کنید.


چهارشنبه 6 اردیبهشت 91 , ساعت 12:55 صبح

حکایت ما آدم ها
حکایت کفشاییه که
اگه جفت نباشند

هر کدومشون
هر چقدر شیک باشند
هر چقدر هم نو باشند تا همیشه
لنگه به لنگه اند

کاش
خدا وقتی ادم ها رو می آفرید
جفت هر کس رو باهاش می افرید
تا این همه آدمای
لنگه به لنگه زیر این سقف ها
به اجبار خودشون رو جفت نشون نمی دادند


چهارشنبه 6 اردیبهشت 91 , ساعت 12:24 صبح

تـــمــامــ دارمـــ هــــــایــم را گــــرفــــتــی

دیـــگـــر هـــیــچ چـــیـــز نــــدارم ؛

..... حتـــیــــ ــ ـ

دوســـتـــتـــ را . . .!!


سه شنبه 5 اردیبهشت 91 , ساعت 10:28 عصر

اسماً من زن هستم و تو مـــــــــرد!!!

امـا نگـران نباش به کسی نخواهم گفت که

در پس مشـکلات و درد هایی که تو برایم ساختی و تحمل کردم . . .

در پس نامــردی و نامهــربانی که دیدم و دم نزدم

در پس بی معــرفتی هایی که دیدم و معرفت به خرج دادم . . .

من " مــَـــــــــرد " تـر بودم !!!


...

شنبه 2 اردیبهشت 91 , ساعت 2:15 عصر

سر درد...
درد سر...
سر در گم...
سر گیجه...
سر به هوا...
چقدر " سر " به سرم میگذارند
دقیقه های سرد بی تو....!


جمعه 28 بهمن 90 , ساعت 10:56 عصر

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد...
و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ."
گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد....



جمعه 28 بهمن 90 , ساعت 10:7 عصر

هر چه را آرزو کردم از دست دادم ،
دلتنگ آرزوهای از دست رفته نیستم...
نگرانم که روزی ناخواسته دلم تو را آرزو کند...




پنج شنبه 27 بهمن 90 , ساعت 11:24 صبح

پسر: عزیزم تو حاضری با من ازدواج کنی ؟
دختر: تو حاضری بذاری من هرکاری می خوام بکنم ؟
پسر: البته که حاضرم .
دختر: اجازه می دهی که مادرم در منزل ما زندگی کند؟
پسر: بله مسلما .
دختر: میگذاری من شبها به باشگاه برای تفریح بروم و هرقدر دلم خواست پول خرج کنم.
پسر : آری عزیزم.
دختر: خیلی متاسفم....من ابدا حاضرنیستم با یک چنین مرد احمقی ازدواج کنم.اصلا!


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ